Logo3

شعر در من با حزن شروع به سرودن می‌شود

ماه‌رویان- مهرداد نصرتی
شعرهایی که سال‌های سال از رویا شاه‌حسین‌زاده در نشریات خوانده بودیم، بعدتر در قالب مجموعه‌های شعر «قرمز همیشه انار نیست»، «آخرین مکتوب عاشقانه من» و «باید از یاد من بروی» آن‌ها را خواندیم و شاعری را پشت کلمات و تصاویری دیدیم که عشق، خاطرات، یادها، حزن و نوستالژی بن‌مایه بیشتر آثار وی است؛ با این ویژگی که هر بار که شاه‌حسین‌زاده به هر یک از این مفاهیم برمی‌گردد، شعری را از او می‌خوانیم که شباهتی با شعر قبلی‌اش ندارد اما خواننده عمیقا درمی‌یابد که شاعر این شعرها، کسی نیست جز رویا شاه‌حسین‌زاده. شاعری که با تمام قدرت، صدایش را از جغرافیایی دور از پایتخت، به پایتخت رسانده است.

1418

 

از مجموعه آخر خود بگویید و این که چه تفاوتی با دو مجموعه قبلی دارد؟
«باید از یاد من بروی» عنوان مجموعه شعر آخر من است. مجموعه‌ای از 45 شعر در 75 صفحه که سال قبل توسط انتشارات هنر رسانه‌ اردیبهشت منتشر شد و در مجموع توسط شاعران و منتقدان کامل‌تر و پخته‌تر از دو مجموعه قبلی ارزیابی گردید که البته این مسئله اعتقاد خود من هم هست. در انتخاب 45 اثری که در این مجموعه منتشر شد، حساسیت بیشتری نسبت به اشعار مجموعه‌های قبلی داشتم و معتقدم حتی اگر نگاه من به زندگی که خود مولد شعرهایم است، تغییر چندانی نکرده باشد؛ بسیط‌تر شده و تا حدود زیادی جهانی‌تر.
کلا شاعر پر شعری هستید یا نه؟ به عبارت دیگر اتفاق شعر در شما چگونه می‌افتد؟ شعر را می‌گویید یا شعر خودش می‌آید و از شما عبور می‌کند؟
پاسخ این سوال همیشه برایم سخت بوده چون من با شعر زندگی می‌کنم. شعر در واقع حاصل نگاه من به زندگی است و حاصل آن چیزی که به آن فکر و آن را حس می‌کنم؛ گاهی حاصل این نگاه، حس و فکرم را دوست دارم که به دیگران هم منتقل کنم چراکه خیلی از این حاصل‌ها برای خودشان کشف تازه‌ای هستند. تو چیزی را می‌بینی که حس می‌کنی دیگران نمی‌بینند یا حداقل مثل تو نمی‌بینند و شعر درست در همین لحظه اتفاق می‌افتد.
رویا شاه‌حسین‌زاده را هم به‌عنوان شاعر می‌شناسیم و هم فعال حوزه داستان‌نویسی و تصویرگری. کدام برای شما دغدغه جدی‌تر است؟
شعر همیشه برایم در اولویت بوده و خواهد بود چون جزیی از من است، مثل دست‌ها، چشم‌ها و قلبم. آن‌قدر که حتی در تصویرگری کتاب هم در واقع دارم شعر می‌گویم اما این بار به‌جای کلمه با رنگ.
به اعتقاد خودتان چیزی که باعث می‌شود شعرهای شما از شعر دیگر زنان شاعر متمایز باشد، چیست؟ تفکر متفاوت یا دوری از هیاهوی پایتخت؟ و یا درک واقعی‌تر داشتن از آنچه برای شما در قالب کلام به شعر بدل می‌شود؟

شاه حسین زاده
شاید اگر از همه‌ کسانی که مرا به نوعی می‌شناسند، درباره‌ من و نه صرفا من شاعر سوال کنید؛ اولین قضاوتشان متفاوت بودنم خواهد بود. از وقتی خودم را شناخته‌ام، تفاوتم را با دیگران به یاد دارم و خب شعرهای من، چهره‌ دیگر من است و طبیعی است اگر از یک من متفاوت، شعری متفاوت آفریده شود. شما برای بیان این تفاوت از واژه‌ تمایز استفاده کردید که فکر می‌کنم اگر این واژه مفهوم برتری را در خود داشته، بخشی از این تمایز به همان تفاوتی که گفتم و بخش دیگرش به تجربیاتی بستگی دارد که من از زندگی داشته‌ام؛ به سرنوشت متفاوت من.
خب دوری از پایتخت هم بی‌تاثیر نیست. هرچند همان اندازه که تاثیر مثبت داشته و مانع از این شده که شاه‌حسین‌زاده کپی دست چندمی باشد از x یا y زاده؛ در بسیاری مواقع باعث مظلومیت او هم شد. در واقع شعر مثل آب است و هر چقدر هم سنگ در مسیرش بچینند یا راهی می‌یابد و یا راهی می‌سازد.
این میل به تجربه‌های مختلف داشتن را چگونه تحلیل می‌کنید؟ یعنی هم شاعری، هم نویسندگی، هم طراحی و هم سر زدن به عالم سیاست و کاندیدای شورای شهر شدن از زادگاه‌تان ارومیه؟ شما هم بعد از این تجربه آخر، آیا به نتیجه‌ای که سهراب سپهری رسید، رسیدید؟ این که من قطاری دیدم/ که سیاست می‌برد/ و چه خالی می‌رفت...
گفتم که آدم متفاوتی هستم و یکی از ارمغان‌های این تفاوت برای من جسارت بوده و کنجکاوی؛ لازم بود قطاری را که سیاست می‌برد از نزدیک ببینم و لازم بود تهی بودنش را لمس کنم. هر چند آرزو داشتم که یک نگاه شاعرانه و زنانه به هسته فکری اداره‌ شهرم اضافه شود. هر چند که دلم می‌خواست از شهرم، شهر دیگری بسازم اما خب همان اندازه خوشبختانه-متاسفانه این اتفاق نیفتاد.
من هیچ‌وقت روی هیچ‌کدام از نتایجی که به آن رسیده‌ام، مصمم نبوده‌ام. یعنی الان نمی‌توانم بگویم مصمم ادامه بدهم و دوباره کاندیدا شوم یا نه. باور کنید آن‌قدر غیرقابل‌پیش‌بینی هستم که فعلا نمی‌توانم چیزی بگویم؛ یک دفعه دیدید این‌بار از انتخابات مجلس سر در آوردم و شاید هم همه چیز را رها کردم و در یک روستای دور ریحان و بادرنجبویه کاشتم.
شعر وقتی دارد اتفاق می‌افتد، دقیقا وقوعش چگونه به شاعر اخطار می‌شود؟
دیگران را نمی‌دانم اما برای من این وقوع همیشه با یک حزن همراه است که من بیمارگونه عاشق این حزنم.
زندگی‌ شما به شعرهایتان چقدر نزدیک است و به واقع چه قدر آن گونه که می‌اندیشید و زندگی می‌کنید، شاعری می‌کنید؟
صد درصد، شعر و زندگی من کاملا با هم گره خورده‌اند.
و سخن پایانی؟
همه زندگی من انگار بهایی بوده که برای شعر پرداختم. شعر را دوست دارم اما هرگز دلم نخواست دخترم شاعر شود و استعدادش را با تمام سرسختی نادیده گرفتم. شاعرها همیشه فدا می‌شوند؛ فدای تفاوت، جسارت و همان حزنی که گفتم. گاهی فکر می‌کنم که اگر شاعر نبودم خوشبخت‌تر بودم و گاهی فکر می‌کنم همه خوشبختی در همین نوع نگاهی است که دارم. یک طرف قلبم این را می‌گوید و سمت دیگرش آن را؛ اما تمامیت قلبم چیز دیگری می‌گوید. ما شاعرها از درد لذت می‌بریم حتی از این‌که جور دیگری درد می‌کشیم نیز لذت می‌بریم و فکر می‌کنم اگر من این که حالا هستم، نبودم؛ دنیا چیزی از آنچه که حالا دارد
کم داشت.